|
|
|
همه دوس داريم واسه قصه هايي که دوسشون داريم بشيم مثل مارکوپلو ؛ پي اينيم که لايه ازون و کشف کنيم و شبا بشينيم از زندگی بنویسیم ... حالا بماند پا که تو خيابون ميزاريم انگار کشتي تايتانيک و ما سوراخ کرديم ؛ بياين اينجا من واستون راه بندازم يه سمفوني ؛ خب اين منم که ور ميرم با کلماتمو ترس ندارم از آسمونو و .. کل کهکشان راه شيري و طي کردم با توهماتم :دي ما يه عده ايم که هميشه بيداريمو نمي خوابيم تا 5 صبح ؛ تنها خلافمونم سر زدن سوسک ها تو اين محله است ... نه به اینا نیست : بيا اين سوسک بگير بينم ميتوني سر بزني ؟!
+ دقت که میکنم کمتر میبینم ..گاهی پیش میاد که اصلا نمیبینم گه گداری هم که میبینم درست نمیبینم و میشم اینی که الان هستم ! یه حس خاص مثل نترسیدنم داره منو بد جور نگران میکنه ؛ به خودم که میام میبنم دارم رو لبه تیغ اسکی میکنم و ترس جٍر خوردن ندارم ؛ این روزا کمتر به خودم میام ... یه خورده دارم از کنترل خارج میشم ؛ فعلا فقط به این امید راه میرم که تو غالب خودم نشستم و هرچی که قراره بشم باز هم قرار از همین بهادر شکل بگیره و الگو خودمم ؛ این منو راضی میکنه که به حال خودم خودمو رها کنم ؛ و باز هم طبق روال نوشته هام داره درج میشه ؛
+ الان دقیقا نمیدونم چرا ولی خب فقط دقیقانشو میدونم ! اولش فقط این خواستمو " برا خودم به زبون آوردم بعدش ... الان اینم بگم دقیقا گوشام سرخ شده ؛ نمی خواستم بنویسم چون قبل نوشتن برا خودم خوندمش ؛ اصن میدونین چیه دوست دارم اینجا بنویسمش که یادم بمونه این روزا چی دلم میخواست ! دلم یه تعداد رفیق میخواد یه جماعت که بهادر و نشناسن یه طایفه که ندونن من کیم و یه چند نفری که وقتی با هم نشستیم ندونن کیم ؛ شما ها هم که دارین میخونین حتی نمیتونین تصورشو بکنین من دقیقا چه شخصیتی دارم اینو بگم که همه ازم انتظار دارن و دست خودشون نیست ! من هنر های زیادی ندارم ولی یه هنر دارم که توش زیادی اوستا شدم اونم خندوندن دیگرانه ؛ همه اونایی که پیشم نشستنو از هوایی که من دارم نفس میگیرم نفس میگیرن ولی مثل من نیستن چششون نگاهشون و حتی دلشون به من خوشه ؛ منی که براشون حکم دارم " حکم شادی ... الان چند دسته که حاکم منم و حکم منم خنده ... دور میز من مدام این بازیکنا در حال جابه جا شدن هستنو من حاکمم دنبال این نیستم که کسی منو بخندونه فقط برا یه مدتی کوتاه حتی چند لحظه کسایی بیان سر میز من بازی کنن تا حکم و خودشون بگن و من حتی اگه شده برا یه دست حاکم نباشم ! اصن لپ حرف من اینه : بیاین یه دست بدون من بازی کنین ... از اینکه خنده رو دلتون میارم به خودم می بالمو احساس کسی رو دارم که میره به بهشت .. ولی خب یه کوچیک فقط قد یه ارزن بزارین یه نفسی تازه کنم ... خط از نوشته جدا رو به بالا : فک کنم دلم برا نوشتن یه چهارتا کلمه که قد یه دفتر نوشته بی ارزه لک زده ؛ فک کنم خودمو باس یکم حْل بدم !
+
دردم هزار ساله مثل درده حافظه درمونشم همونيه که کشفه رازيه ... وقتي که زندگي برا بقيه يه تائتر مزخرف بود برا من اون طرف فرشته ها پر ميکشيدن ... من مستي ام که فقط دلش ميخواد رانندگي کنه ؛ ولي شما شدين يه ماهي که تو آکواريم زار ميزنه تا تو اشک هاي خودش زندگي کنه ... بايد تلو تلو بخوريم باهم زمونه رو تا وقتي مست نيستيم به بن بست نرسيم ... عاشق مهربوني هاي تو مستي ام ؛ اين بار همه به يه جرم مشترک هم بنديم ؛ شديم يه دسته گل تو اين سرزمين که راهمون به انتشار شعله يه کبريت ميرسه که با نفسمون خفه خون مي گيره ؛ تولدم مبارک ؛ و حالا 15 ارديبهشت 68 تکرار ميشه ؛ هنو يه ارديبهشتيم که کلي انرژي ام ... تولدمه خو ؛
+ چشامو بستم کشیدم نقش ازش تا زیر فرش ستاره ها میدرخشیدن و ماه میداد بال به ما همه میکردیم هم دیگه رو شاد آب باز زلاله میزنیمو میدیم جیگرو حال با چی سرکار داریم با پیچ و مهره و دنده جا !؟ میزنیمو میگذرن هفته ها و پر سر و صداست و جنگ نابرابر ... بعد این همه رنج و تحقیر با هم میسازیم یه تصویر .. تللوء نور خورشید رو درخت کوچه پشتی میخوام برم لب دریا لخت شمو شیرجه بزنم و کلی گل ریخته دورو برم بال در آوردیمو ریخته کرک و پرمون میخوایم زمان جلو نره کنار ساحل بشینمو نگاه کنم به آب و زمزمه کنه نسیم در گوشم بخوابم ناز ... خستگی از تو جونم بپره وقتی پا میزارم رو پدال گاز فقط میخوام برم دور شم از بنی بشر دیه حس ندارم اصلا نمیخوام بهم بدن جسم وقتی که دل بهش بستم شدم فرشته 23 سالمو انگار نه انگار ؛
+
به پهنای لبخندم به گستره ی این هستی به یاد تمام خاطرات کودکیم به یاد همه ی اونایی که همیشه در درونم در هر نفسم باهاشون زنده ام ... به حرمت این بغض در نگام به پاس همه ارزش ها و در آخر برای خدا می نویسم .... هی مرد بگیر دستمونو ؛ پُل : دلم میخواد برم نوک یه قله وایسمو یکی اسممو صدا بزنه... تا نصف و نصف و میانه تر شم تا مثل خاکستر پر پکشم و رو همه ی قله ها بشینم تا به یک فوت خدا بند بشم ؛
+ تو مثل داداشم نیستی تو داداشمی ! پُل : بابک مرامو و اونی که از عمد باخت
+ دوباره داره از آسمون شهر برف مياد ديره ؛ ولي خب زمستون نيومده در رفت لابه لاي دونه هاي برف .. الهي شکر همه چي رو به راهه مَرد همون که روزي بود اون قدري که روزي بود راضي بود بسمون بود من تکوندم شونه هامو اشک رو گونه هامو واستادم رو جُف پاهام و زير پرچم خدام .. کله ام پُره از همهمه ي اين آدم هاي مسخره حتي شهرَم پُرتَنِش هر روزش يک مسئله ...
+ یه نیگاه بنداز توی شهر چراغ ها روشنه توی شب همه چی قشنگه اما از این بالا ؛ مثل بارون زیر چتر حس شاعرانه هم ندارم اصلا یک از خودم دو از این آدما خسته ام که قفل میشن رو شعر های فروغ تلخی حقیقت و شیرنی دروغ ... همه گم هستن یا یجوری پخشن یا بکنن یا تو فاز پایینو پرچم یه سری تو همین رنگ ها میمیرن و یه سری تو نخ جیب و نتیجه چند چند ؟! حرفام نقده نسیه نیست تو گوش خریدار بیار من میشم آسفالت مسیر تنها باش چون واست مفیده .. مثل من ؛ یکی که سایه اش سفیده
+ توی آسمون غروب میون یه مشت برف نشستمو هی زل میزنم به بالا سرم دنبال یه چی میگردم که حتی نمیدونم چیه چه شکلیه نمیدونم مال چه قرن و چه سالیه بینم اصلا زمینیه یا آسمونیه ؟! آز جنس آدمای رو زمینه یا آسمون یا فرشته های که رو زمین ول میچرخن یا اونایی که از تو آسمون مارو رصد میکنن پس اونایی که تو آسمونن کارشون دیدنه شنیدنه باور کردنه و گاهی بستن یه جف چشم که بازه تا ببینه از اون اولش که به فکر آخرشیم همش هی داد میزنیم و راه میریم ... دندونامونو رو لبامون میکشیم که دردو احساس کنیم ... یه گاز کوچیک از لبامون میگیرم از لای دندونامون نفس میکشیم .. یه عرق گرم رو پیشونیمون نم نم خودشو سرد میکنه یه دس روش میکشیم کنارش میزنیم یه مشت برف و تو دستمامون فشار میدیمو صفتش میکنیم ازش یاد میگیرم که هرچی رومون بیشتر فشار بیارن محکمتر میشیم درد اولش مال ماست و آخرش مال اونی که داره فشار میاره چنگ میزنه مارو به خیالش لهمون میکنه ... هیییی دیدین ما اینیم سفتیم یه تیکه از یه آجریم سنگیم حالا هرچی مهم اینه که تو غالب خودمون فشارمون دادن هنوز خودمونیم ! تو غالب خودت بشین که اگه یه روز له شدی یاد حرفم بیفتی که قرار محکم بشی تو چیزی که هستی ...
+ |

عقربه ها شدن یه دیوار برای فرار از زمانی که مدام در حال تلاش برای نابودی ماست
پس عقربه بر میچینیم از این ساعت بگذاریم بچرخد تا که خود به این باور برسد که خیلی وقته فراموش شده
